با عرض معذرت مدتی بود که نمیتونستم به روز کنم ان شاالله از این به بعد بیشتر در خدمتون هستم لطفا با نظرات خودتون ما را یاری کنید.

با عرض معذرت مدتی بود که نمیتونستم به روز کنم ان شاالله از این به بعد بیشتر در خدمتون هستم لطفا با نظرات خودتون ما را یاری کنید.

1.نویسنده این مقاله دادن ولایت مطلق به پیامبر، امامان و فقها را شرك دانسته!! و به این طریق؛بحث «ولایت مطلقه فقیه» را بحث غیر قابل قبول و شرك آمیز تلقی می كند!!. این در حالی است كه قطعاً منظور از كلمه «مطلقه» برای شخص مزبور روشن نشده است مقصود از «اطلاق» در عبارت «ولایت مطلقه فقیه»، شمول و مطلق بودن نسبی است در مقابل دیگر ولایت ها كه جهت خاصی در آنها مورد نظر است و . . . . . .
5- به تأخیر انداختن زمان توبه: وقتی آیه توبه نازل شد، شیطان بسیار ناامید و خشمگین شد و به فکر چاره افتاد. شیطان و دستیاران او با این امید خوشحال شدند که هم توبه کردن را از یاد مردم می بریم و هم زمان توبه را به تأخیر انداخته، فرصت توبه را به افراد نمی دهیم.
6- فریب انسان ها با زبان زیبا: بسیاری از شیاطین و منافقین فریب خورده توسط شیطان، بدون اینکه عمل سالم و صالحی داشته باشند، چنان در بیان توانمند نشان می دهند که تعجب افراد ظاهربین را بر می انگیزند. و اساساً بیشتر اهل حرف و سخن هستند تا اهل عمل سالم.
7- وعده جاودانگی به انسان محدود: شیطان به انسان که در نشئه روحانی باقی و جاویدان است، به دروغ وعده جاودانگی در دنیای محدود و موقت را می دهد و با آرزوهای فریبکارانه دنیایی، قیامت و حساب را از یاد او برده و او را به جاودانگی در جهنم مبتلا می کند.
قال الإمام المهدي - عجّل الله تعالي فرجه الشّريف - : أنَا الَّذي أخْرُجُ بِهذَا السَيْفِ فَأمْلاَ الاَْرْضَ عَدْلا وَ قِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً.
امام زمان - عجّل الله تعالي فرجه الشّريف - فرمود: من آن كسي هستم كه در آخر زمان با اين شمشير - ذوالفقار - ظهور و خروج مي كنم و زمين را پر از عدل و داد مي نمايم همان گونه كه پر از ظلم و جور شده است.
«بحارالانوار، ج 53، ص 179»
شیوههای مبارزه با فتنه
سیرهی امام علی(ع) در مبارزه با فتنههای زمان خویش، روشنگری و تبیین بود. یكی از نخستین گامهایی كه آن حضرت در مواجهه با مخالفان خود برمیداشت این بود كه تا حد ممكن با فروتنی و تواضع كامل با آنان به گفتوگو میپرداخت و سخنان، براهین و ادلّهی آنان را میشنید و شبهههای فكری آنان را پاسخ میداد. بهعنوان مثال، امام علی(ع) با برخی از افراد گروه اندك قاعدین كه حاضر نشدند با آن حضرت بیعت كنند، به گفتوگو پرداخت و تلاش كرد آنان را به راه حق بازگرداند؛ یا با طلحه و زبیر، سران فتنهی جمل، به كرات گفتوگو كرد و از هیچ تلاشی برای روشنگری آنان فروگذار نكرد و حتی حاضر شد بخشی از اموال و داراییهای خود را به آنان بدهد تا بدینوسیله آنها از زیادهخواهی و تصرف در اموال عمومی درگذرند و با فتنهی خود، موجب ریختن خون انسانهای بیگناه نشوند.
گفتوگوها و مكاتبههای امام علی(ع) با معاویه نیز به حدی رسید كه محققی همچون ابنابیالحدید آرزو میكند ای كاش كار امام علی(ع) بدانجا نمیرسید كه معاویه خود را همسان او بپندارد و در پاسخ نامههای پندآموز و نصایح الهی او، سخنانی وقیح و شرمآور دربارهی آن حضرت بنویسد.
امام علی(ع) در نامهای خطاب به مردم كوفه به افشاگری دربارهی فتنهی جمل پرداخت و دلایل آنان برای مقابله با خود را بهانهای بیش ندانست: "اما بعد، من شما را از كار عثمان به گونهای كه شنیدنش چون دیدن آن باشد، آگاه میسازم. مردم بر او خرده گرفتند و من یكی از مهاجران بودم كه بیشتر خشنودی او را میخواستم و كمتر از دیگران او را سرزنش میكردم. اما طلحه و زبیر آسانترین كارشان آن بود كه بر او بتازند و نرمترین برنامهشان اعمال فشار بر وی بود. عایشه نیز ناگهان خشم درونی خود را بر وی آشكار كرد. سپس گروهی برای كشتن عثمان مهیا شدند و او را كشتند و مردم بدون اكراه و اجبار، بلكه از روی رضا و اختیار با من بیعت كردند."
آن حضرت در سخنی جداگانه به افشاگری دربارهی طلحه پرداخت و در تحلیل مخالفت او با خود فرمود: "به خدا طلحه به این كار نپرداخت و خونخواهی عثمان را بهانه نساخت، جز از بیم آنكه خون عثمان را از او خواهند؛ زیراكه در اینباره متهم مینمود و در میان مردم آزمندتر از او به كشتن عثمان نبود."
امام علی(ع) همین سخن را دربارهی عایشه و زبیر، دیگر سران فتنهی جمل نیز فرمود: "آنان به دنبال خونی هستند كه خود ریختهاند."
حضرت در خطبهی یكصد و سی و هفتم نهجالبلاغه به روشنگری بیشتری دربارهی طلحه و زبیر میپردازد: "آنان حقی را میخواهند كه خود رها كردند و خونی را میجویند كه خود ریختند... نخستین گامی كه باید در راه عدالت بردارند، آن است كه خود را محكوم شمارند..."
در جریان فتنهی نهروان نیز روشنگریهای امام موجب نجات بسیاری از فتنهزدگان شد. روشنگریهای امام علی(ع) و پارهای از یاران او مانند ابنعباس موجب شد حدود دو سوّم از جمعیت دوازدههزار نفری خوارج نهروان مجدداً به سپاه امام علی(ع) برگردند و از فتنهی نهروان رهایی یابند."
امام علی(ع) دربارهی شعار اصلی خوارج كه میگفتند "لا حكم الّا لله"، فرمود كه سخن حقی است اما آنان از این سخن، منظور باطلی دارند. همهی مسلمانان قبول دارند كه در مقابل حكم خداوند هیچكس حق تشریع ندارد؛ اما منظور از این سخن آن است كه حاكم و فرمانروایی جز خداوند نیست. "حالیكه مردم را حاكمی باید نیكوكردار یا تبهكار، تا در حكومت او مرد باایمان كار خویش كند و كافر بهرهی خود برد. تا آنكه وعدهی خود سر رسد و مدت هر دو در رسد."
1- ایجاد وسوسه در انسان: شیطان از طریق القای شک و تردید در افکار و اعمال عقلانی و متمایل کردن افراد به خواهش های بی تعادل نفسانی، آنها را دچار وسوسه نموده و مقدمه انجام عمل خلاف را فراهم می آورد.
2- زیبا جلوه دادن گناه انسان: شیطان با استفاده از تمایلات نفسانی جاذبه های مادی و غریزی اعمال را طوری در نظر افراد سست ایمان زیبا جلوه می دهد که حدود و حقوق فردی و اجتماعی و عقلانی عمل فراموش شده و فرد بدون احساس گناه، مرتکب خطا و اغوای شیطان می شود.
3- انکار خدا توسط انسان های فریب خورده: انسان های مغرور و فریب خورده، چنان در خودشیفتگی و انانیت غوطه ور می شوند که خود را بی نیاز از رحمت و نعمات الهی تصور نموده، دست به طغیان و سرکشی می زنند و خود را در معرض نابودی و شکست قرار می دهند.
بعد از قتل عام عمومي ساكنان جزيره در سالهاي گذشته، بار ديگر اخيرا مورد هجوم قرار ميگيرند كه مجبور به مهاجرت و جابجايي ميشوند. صحنههاي كوچ اين ساكنان اصلي در جزيره خودشان بسيار رقت انگيز است و اجبارا به تنها نقطه امن جزيره يعني معبد (temple) كوچ ميكنند. جالب تر اينکه همه بايد به آن جزيره برگردند چون قرار است جنگ بزرگي بين خير و شر در آن جزيره رخ دهد و ...
امام حسين - عليه السلام - فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنيا هستند و مذهب، بازيچه زبانشان گرديده است و براي إمرار معاش خود، دين را محور قرار داده اند ـ و سنگ اسلام را به سينه مي زنند ـ
«محجّة البيضاء، ج 4، ص 228»
قالَ الاْمامُ الْحُسَيْن - عليه السلام - : إنَّ شيعَتَنا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهُمْ مِنْ كُلِّ غِشٍّ وَ غِلّ وَ دَغَل.
امام حسين - عليه السلام - فرمود: شيعيان و پيروان ما ـ اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) ـ آن كساني هستند كه أفكار و درون آن ها از هر گونه حيله و نيرنگ و عوام فريبي سلامت و تهي باشد.
«تفسيرالإمام العسكري - عليه السلام -، ص 309، ح 154»
هر که به ولایت امیرالمو منین علی (ع) اقرار نکند
اعمال و عباداتش باطل می شود
همانند خاکستری که در باد تندی قرار می گیرد.
در راه خدا با دست به نبرد برخیزید
اگر نتوانستید به وسیله زبان و گفتار جهاد کنید
و اگر قدرت و توان نداشتید
پس با دل و اندیشه تان با دشمنان مبارزه کنید.
حضرت علي(ع) بيت المال را بطور مساوي بين تازه مسلمانان و صحابه تقسيم مينمودند، بدون لحاظ كردن فداكاريها و شجاعتهاي مسلمان صدر اسلام . اين قضيه اساساً با آن چيزي كه هم اكنون در جمهوري اسلامي اجرا ميگردد، يعني تدوين مزاياي قانوني و مالي بيشتري براي ايثارگران، كاملاً متفاوت است.
پاسخ :
مقدمه: اگرچه، در ريشه لغوي عدالت، نوعي تساوي و برابري لحاظ شده است، اما در مفهوم اجتماعي آن اين تساوي لحاظ نميشود. بلكه در اين مفهوم، به معناي «دادن حق هر صاحب حقي» ميباشد. به عبارت ديگر مقتضاي عدالت اين است كه به هر فردي آنچه را كه استحقاق آن را دارد بدهند، خواه سهم تمام افراد جامعه مساوي و برابر شود يا نشود؛ بنابراين در آن مواردي كه مقتضاي عدالت، عدم برابري است، تساوي، عين بيعدالتي خواهد بود. و در اين موارد بايد از برابري در حقوق، اجتناب كرد، تا بتوان عدالت را اجرا كرد.
با اين مقدمه در پاسخ به سؤال، بايد گفت: در جامعه اسلامي، عدّهاي از افراد به علت تلاشها و زحماتي كه براي حكومت اسلامي داشتهاند و به فرمايش شما «در سختترين شرايط به كمك اسلام آمده و با شمشير يا خون خود از آن حمايت نمودهاند» بايد حقوقي را براي آنها در نظر بگيريم. و اينگونه تفكر نه تنها در حكومت ما اجرا ميشود، بلكه در زمان حكومت امام علي ـ عليه السلام ـ و حتي پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ وجود داشته است. هر چند عمل به اين روش بصورت فعلي مثل تعيين درصد جانبازي، مدت اسارت و... در آن زمان وجود نداشته است، اما اصل اين تفكر و عقيده در زمان صدر اسلام نيز وجود داشته است؛ لذا در مورد سيره پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ ، در تاريخ ميخوانيم كه حضرت، به حقوق مجاهدان توجه دقيق ميكرده است و بالاتر از آن به عواطف شخصي آنها توجه داشته است تا جايي كه در جنگ بدر، شماري از جنگافزارهاي دشمن كه به افرادي مانند، عقبه، شيبه، ابوجهل و... تعلق داشت به خانوادههاي مجاهدان و رزمندگان بدر دادند. در حاليكه حضرت ميتوانستند اين كار را در مورد افراد ديگر عمل كنند و به ديگران بدهند ولي اين كار را نكردند. البته، اين عملكرد حضرت منافاتي با تعلق انفال به خدا و پيامبر كه خداوند تبارك و تعالي در قرآن كريم ذكر كرده است، ندارد.
بعد از زمان پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ در زمان خلفاء، همه مردان سالم بدون رعايت شرط سني سرباز اسلام بودند و از غنائم جنگي سهم ميبردند بطوريكه بعدها براي جنگاوران، بصورت حقوق ثابت درآمده و اين نكته را بايد توجه داشت كه در عهد خلفاء، خصوصاً عهد عمر فتوحات اسلام توسعه يافت. غنائم جنگي، جزيه، ماليات رو به افزايش نهاد. بطوري كه ضرورت تأسيس ديوان خراج، احساس شد. در اين اعصار (عصر خلفاء) مخصوصاً عصر عثمان، بينظميها، ولخرجيها و تصرفات نابجا در اموال و اراضي عمومي زياد بود. وقتي امام علي ـ عليه السلام ـ به حكومت رسيد، خرابيهاي گذشته را ترميم كرد. عاملان خطاكار عثمان را عزل كرد و عوائد و حقوق گزاف غير مستحقان را قطع نمود نه اينكه امتيازات رزمندگان و ايثارگران را قطع كند؛ بلكه به حقوق آنها توجه ميشد.
بنابراين، در عصر حضرت امير ـ عليه السلام ـ نيز به حقوق مجاهدان و رزمندگان اسلام توجه ميشده است؛ لذا حضرت علي ـ عليه السلام ـ در خطبه 261 نهج البلاغه، در برابر تقاضاي «عبدالله بن زمعه» كه تقاضاي مال بيشتري از بيت المال كرده بود، فرمود:
«اين مال، نه از من است و نه از تو، اين مال، غنائمي است از، فِيء، براي مسلماناني كه شمشير كشيدهاند و در راه خدا جهاد كردهاند. اگر در جنگ با آنها شركت داشتهاي در آن حقي داري و اگر در جنگ با آنها شركت نداشتهاي بايد بداني كه حق جنگجويان است.» بعضي معتقد هستند كه تساوي حق مردم از بيت المال اختصاص به فِيء و غنيمت دارد و شامل وجوهي مانند خمس، زكات و ـ در زمان ما ـ درآمد حاصل از فروش نفت كه جزء انفال است نميشود و در حاليكه مطابق اين خطبه صراحتاً به امتياز رزمندگان در غنائم اشاره شده است. و اينطور نيست كه اين امتياز فقط در غنائم باشد بلكه در موارد ديگر نيز به امتياز و پاداش دائمي اشاره دارد و بعداً خواهيم گفت. به عنوان نمونه در مورد تأمين خانوادههاي شهيدان، در نامه امام علي ـ عليه السلام ـ به مالك اشتر آمده است: اگر يكي از سربازانت و كساني كه با دشمنان تو مبارزه ميكنند به شهادت رسيد، مانند يك وصّي دلسوز و مورد اعتماد، جاي او را پر كن، بهگونهاي كه اثر فقدان او در چهره آنان مشاهده نشود. و در جاي ديگر در مورد ارتشيان سفارش به پاداش دائمي ميكند. اگر با همه مطالب فوق امتيازات امام علي ـ عليه السلام ـ را منكر شويم، اما اصل وجود امتيازات در زمان فعلي عقلاً پسنديده است. آيت الله مكارم شيرازي در پاسخ به سؤال مورد بحث ـ كه حضوراً از محضر ايشان كردم ـ فرمودند: «امتيازاتي كه ما براي جانبازان در حال فعلي به شكل كنوني براي آنها قائل هستيم، در تاريخ نديدم ولي جانبازان ميتوانند از حقوقي برخوردار باشند.»
بنابراين جنگ تحميلي عليه ايران، همانند جنگهاي صدر اسلام يك امتحان و آزمايش الهي بود؛ در نتيجه كساني كه از اين امتحان الهي سربلند و پيروز، بيرون آمدند. حال ميخواهد مجروح شده باشند يا نه، شهيد شده باشند يا نه، بايد از سهميه رزمندگان و درصد جانبازي برخوردار باشند و همچنين خانوادههاي شهيدان، تأمين شوند تا از تلاش آنها در خدمت به جامعه اسلامي به نحوي تقدير و تشكر شود. بايد بين كساني كه در زمان سختي براي جامعه اسلامي تلاش كردند و كساني كه تلاش نكردند فرق گذاشته شود؛ زيرا احتمال اينكه جنگ مجددي پيش آيد وجود دارد. پس رزمندگان، نگهبانان حيات جامعه ميباشند و بايد به آنها بها داده شود و حتي پاداش آنها را دائمي كنيم و لذا امام علي ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «و سپاسگذاري نيكو را در حق آنها دائمي بساز»
آزمايش صحيح و تكاپوئي كه صورت داده است ارزيابي كرده و قدرداني نما، و كوشش و تحمل سختيها و آزمايشي كه از يك ارتشي بروز كرده است، براي شخص ديگر، منسوب مساز، و هيچگونه درباره حد نهايي شناخت و پاداش و تقدير، در مورد تلاش شخص رزمنده تلاش كننده، كوتاهي مكن.»
از اين كلام حضرت امير ـ عليه السلام ـ نيز، توجه به حقوق رزمندگان و ارتشيان فهميده ميشود و مطابق كلام علامه محمد تقي جعفري (ره) نه تنها شامل حال ارتشيان ميشود، شامل همه خدمتگذاران حكومت ميشود. و حتي حضرت در جاي ديگر ميفرمايند: «وَ وَاصِل في حُنين الثَّناء عَلَيْهم» يعني سپاسگذاري نيكو در حق آنها دائمي ساز، به بيان ديگر، پاداش آنها را دائمي كن.
پس اگر در جامعه كنوني ما به حقوق رزمندگان، جانبازان و... توجه ميشود و براي آنها امتيازاتي در نظر گرفته ميشود، به خاطر الگو قرار دادن سيره پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ و امام علي ـ عليه السلام ـ بوده است. و فقط، شكل و قالب آن متفاوت است كه امروزه بصورت درصد جانبازي و... ميباشد و اين تغيير شكل باعث نميشود كه ادعا كرد، سياست زمان ما از زمان علي ـ عليه السلام ـ بهتر است و عدالت بهتر اجرا ميشود.!! بلكه همين سياست در زمان آن حضرت نيز وجود داشته است. و اگر در مواردي حضرت به اجر معنوي رزمندگان اشاره ميكند منافاتي با تعيين حقوق مادي براي آنها ندارد. همچنين، اگر حضرت در مواردي حاضر نشدند به خاطر سوابق جهاد افرادي را مقدم بدارند به اين علت بوده است كه اولاً آنها بيشتر از حق خود مطالبه ميكردند و ثانياً لياقت پست و مقام درخواستي را نداشتند.
دلیل مركب از عقل و نقل
برهان تلفیقى از عقل و نقل، دلیلى است كه برخى از مقدمات آن را عقل و برخى دیگر از مقدماتش را نقل تامین مىكند. اینگونه از دلیل، خود بر دو قسم است :
قسم اول: دلیلى است كه موضوع حكم آن از شرع گرفته شده باشد، لیكن عقل، مستقلا حكم خود را بر آن موضوع مترتب كند; مانند «نماز خواندن در مكان غصبى» كه حكم این مساله، به نظر مجتهد در مساله «اجتماع امر و نهى» بستگى دارد و جواز اجتماع امر و نهى و یا امتناع آن، هر دو بر یك برهان صرفا عقل مبتنىاند. آنچه كه در مورد نماز در مكان غصبى از سوى شارع وجود دارد، مربوط به «حرمت غصب» یا «وجوب نماز» است، اما در مورد «ضرورت مباح بودن مكان نماز»، به عنوان شرط وضعى نظیر طهارت، هیچ روایتى وارد نشده است. از اینرو اگر مجتهد اصولى، اجتماع امر و نهى را ممكن بداند، مىگوید: شخصى كه در مكان غصبى نماز خوانده است، هم معصیت كرده و هم اطاعت; و اگر چه نماز او همراه با تصرف غاصبانه بوده، لیكن نماز او صحیح مىباشد و پس از گذشتن وقت نیز قضا ندارد; همانگونه كه در وقت نیز اعاده ندارد.
اما مجتهدى كه اجتماع امر و نهى را ممكن نمىداند و جانب نهى را بر جانب امر ترجیح مىدهد، مىگوید: نماز واجب است و غصب مال دیگران حرام است و جمع بین این دو محال است و لذا با وجود نهى شرعى، جایى براى امر شرعى باقى نمىماند و بالعكس; و چون در مورد غصب مال دیگران، نهى آمده و آن را حرام كرده است، پس هیچ گاه در چنین جایى شارع دستور نماز خواندن نمىدهد و لذا آن نمازى كه در مكان غصبى خوانده شود، در واقع نماز شرعى نیست و باطل است.
بنابر آنچه گذشت، موضوع این حكم(نماز خواندن در مكان غصبى)، ماخوذ از یك امر و نهى شرعى است، ولى حكم آن مستند به یك استدلال عقلى مىباشد.
قسم دوم: دلیلى است كه موضوع و حكم آن از شرع گرفته شده باشد، لیكن عقل، لازمه آن حكم را بر آن موضوع بارمىكند مانند حرمت ضرب و شتم والدین. آنچه در شرع وارد شده است نظیر آیه شریفه «لا تقل لهما اف» ، دلالتبر حرمت اف گفتن بر والدین دارد، اما عقل، حرمت ضرب و شتم را به نحو اولویت درك مىكند; یعنى مىگوید اگر خداوند بىاحترامى مختصر را نسبتبه والدین حرام دانسته، پس بىشك، زدن آنان را نیز حرام مىداند.
این گونه از استدلالهاى عقلى كه در محور نقل حاصل مىشوند و تلفیقى از این دو مىباشند، از «ملازمات عقلیه» شمرده مىشوند و تفاوت آنها با «مستقلات عقلیه» نظیر حرمت ظلم، در همان استقلال و عدم استقلال عقل در حكم كردن است; یعنى در مثل «حرمت ظلم» كه از مستقلات عقلیه است، عقل بهصورت مستقل حكم ظلم را كه حرمت مىباشد صادر مىكند بدون آنكه در این حكم خود، نیازمند موضوعات یا احكام شرعى باشد; ولى در دو مثال فوق كه گفته شد و هر دو از ملازمات عقلیه بودند، اگر چه كه عقل حكم مىكرد، ولى عقل در یك حكم، موضوع تنها را از شرع مىگرفت و در حكم دیگرش، علاوه بر موضوع، حكم شرعى ملازم حكم خود را نیز از شرع دریافت مىكرد .
دلیل اول در اثبات ولایت فقیه كه بیان شد، دلیل عقلى محض و از مستقلات عقلیه است و دلیل تلفیقى كه اكنون در صدد بیان آن هستیم، از ملازمات عقلیه است نه از مستقلات عقلیه، و از نوع دوم آن مانند حرمت ضرب و شتم والدین مىباشد.
دلیل تلفیقى بر ولایت فقیه
در تبیین دلیل تلفیقى از عقل و نقل بر اثبات زعامت فقیه عادل در عصر غیبت، چنین مىتوان گفت كه صلاحیت دین اسلام براى بقاء و دوام تا قیامت، یك مطلب قطعى و روشن است و هیچ گاه بطلان و ضعف و كاستى در آن راه نخواهد داشت: «لا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه» و تعطیل نمودن اسلام در عصر غیبت و عدم اجراى احكام و حدود آن، سد از سبیل خدا و مخالف با ابدیت اسلام در همه شؤون عقاید و اخلاق و اعمال است و از این دو جهت، هرگز نمىتوان در دوران غیبت كه ممكن است معاذالله به هزاران سال بیانجامد، بخش مهم احكام اسلامى را به دست نسیان سپرد و حكم جاهلیت را به دست زمامداران خودسر اجرا كرد و نمىتوان به بهانه این كه حرمان جامعه از بركات ظهور آن حضرت(علیهالسلام)، نتیجه تبهكارى و بىلیاقتى خود مردم است، زعامت دینى زمان غیبت را نفى نمود و حدود الهى را تعطیل كرد.
تاسیس نظام اسلامى و اجراى احكام و حدود آن و دفاع از كیان دین و حراست از آن در برابر مهاجمان، چیزى نیست كه در مطلوبیت و ضرورت آن بتوان تردید نمود و اگر چه جامعه اسلامى از درك حضور و شهود آن حضرت محروم است، ولى هتك نوامیس الهى و مردمى، و ضلالت و گمراهى مردم و تعطیل اسلام، هیچ گاه مورد رضایتخداوند نیست و به همین دلیل، انجام این وظایف بر عهده نمایندگان خاص و عام حضرت ولى عصر(علیهالسلام) است.
بررسى احكام سیاسىاجتماعى اسلام، گویاى این مطلب است كه بدون زعامت فقیه جامعالشرایط، تحقق این احكام امكانپذیر نیست و عقل با نظر نمودن به این موارد، حكم مىكند كه خداوند یقینا اسلام و مسلمانان را در عصر غیبتبىسرپرست رها نكرده و براى آنان، والیان جانشین معصوم تعیین فرموده است. در عصر غیبت، مجتهدان جامعالشرایط احكام فردى و عبادى مسلمین را در كمال دقت استنباط نموده، به آن عمل مىكنند و به دیگران نیز اعلام مىنمایند و احكام سیاسى و مسائل اجتماعى اسلام را نخست از منابع دین استخراج كرده، در نهایت تامل و ظرافت، در جامعه اسلامى به اجرا درمىآورند.
اكنون نمودارى از احكام سیاسىاجتماعى اسلام ارائه مىگردد.
احكام سیاسى - اجتماعى اسلام
یكم: حج، از احكام ضرورى و زوالناپذیر اسلام است و هر فرد مستطیع و توانمندى از هر فج عمیق و با هر وسیله، از اقصى نقاط جهان موظف به حضور در میقات و مواقف و مكلف به انجام مناسك حج و عمره مىباشد و یكى از بارزترین مناسك آن، وقوف در عرفات و مشعر و بیتوته در منى است.
این اعمال، همان گونه كه مكان معینى دارند كه وقوف در غیر آن مكان كافى نیست، زمان مشخصى دارند كه وقوف در غیر آن زمان مجزى نمىباشد و تشخیص زمان، همانند ناختحدود اصلى مكان، كار سادهاى نیست; زیرا تشخیص زمان مناسك، بر اساس رؤیت هلال صورت مىگیرد و استهلال و مشاهده هلال براى افراد آشناى بومى كار آسانى نیست; چه رسد به افراد بیگانه از افقشناسى، آن هم در كشور ناشناس و در ایام سفر. جریان وقوف در مواقف یادشده، همانند روزه گرفتن یا افطار نمودن نیست كه بر اساس «صم للرؤیه وافطر للرؤیه»هر كسى به تكلیف فردى خود عمل نماید; زیرا هرگز ممكن نیست میلیونها نفر در بیابانهاى حجاز بلااتكلیف و متحیر بمانند و تدریجا هر كسى در روزى از روزهاى ماه ذىالحجه كه از طریق رؤیتشخصى او یا شهادت عدلین مثلا(در صورت عدم تعارض بینه) یا گذشتسى روز از رؤیتهلال ماه قبل و یا استصحاب در حال شك مشخص شده است، وقوف نماید.
اگر كسى به وضع كنونى حمل و نقل زائران و دشوارى نصب خیمهها و تامین وسائل مورد نیاز آن ایام آشنا باشد، هرگز احتمال نمىدهد كه هر كس وظیفه شخصى خود را سبتبه وقوفها، حتى اضطرارى آنها انجام دهد و آنچه كه هم اكنون تا حدودى از صعوبت آن مىكاهد، اعتماد بر حكم حاكمان قضائى حجاز مىباشد كه فعلا حرمین شریفین در اختیار آنهاست و در صورت عدم علم به خلاف واقع و همچنین در صورت علم به خلاف، اگر موجب عسر و حرج شدید باشد، به حكم آنان عمل مىشود.
استنباط عقل از این مجموعه آن است كه شارع مقدس، به لازم ضرورى نظام حج اهتمام داشته و آن را تصویب و جعل كرده و آن، همانا تعیین مرجع صحیح براى اعلام اول ماه ذىالحجه و رؤیت هلال آن است; چه اینكه درباره ماه مبارك رمضان چنین آمده است: «روی محمد بن قیس عن ابیجعفر(علیهالسلام) قال: اذا شهد عند الامام شاهدان انهما رایا الهلال منذ ثلاثین یوما امر الامام بافطار ذلك الیوم اذا كانا شهدا قبل زوال الشمس وان شهدا بعد زوال الشمس امر الامام بافطار ذلك الیوم واخر الصلاه الى الغد فیصلى بهم» . سند این حدیث معتبر است و اگر چه در صحیح یا حسن بودن آن در اثر وجود ابراهیم بن هاشم در سلسله سند، اختلاف است، لیكن از كلینى(ره) به طریق صحیح نقل شده است و استفاده حكم حج از حدیث مزبور كه درباره صوم وارد شده، بر اساس تلفیق عقل و نقل است نه از باب قیاس حكم حجبه حكم صوم.
نكتهاى كه در این حدیث معتبر ملحوظ است، همانا تعبیر «امام» براى مرجع تعیین تكلیف در حال شك مىباشد; چنانكه از مسؤول تنظیم و هدایت كاروان حج و امیرالحاج به امام یاد شده است: «عن حفص المؤذن قال حج اسمعیل ابن علی بالناس سنه اربعین وماه فسقط ابوعبدالله(علیهالسلام) عن بغلته فوقف علیه اسمعیل فقال له ابوعبدالله(علیهالسلام): سرفان الامام لا یقف» ; چه اینكه از امیرالحاج به والى نیز تعبیر شده است: «فلما دفع الناس منصرفین سقط ابوعبدالله(علیهالسلام) عن بغله كان علیها فعرفه الوالی» و مورد حج، به عنوان مثال یاد شده است وگرنه نیاز به حاكم و امام براى تعیین آغاز و انجام ماه براى صوم و افطار و همچنین براى حلیت و حرمت جنگهاى غیردفاعى در ماههاى حرام، امرى روشن است. یكى از بارزترین اهداف سیاسى حج، برائت از مشركان و تبرى از افكار شركآلود آنان است و هرگز این بعد عظیم حج، بدون نظم و رهبرى میسر نیست و حجبدون برائت، فاقد روح سیاسى است.
دلایل نقلی بر ولایت فقیه
|
دلایل عقلی بر ولایت فقیه
تقریرهای مختلفی از دلیل عقلی بر «ولایت فقیه» وجود دارد:
بیان اول:
این دلیل مشتمل بر مقدمات زیر است:
مطابق جهان بینی توحیدی, حاكمیت معقول و مقبول, حاكمیت مطلق الهی است.
حكومت اسلامی, تنها ابزار اعمال حاكمیت الهی است (اصل لزوم سنخیت بین نوع حاكمیت و نوع حكومت).
هدف از حكومت اسلامی, اجرای قانون الهی است كه متضمن تكامل مادی, معنوی, دنیوی و اخروی انسان ها می باشد.
هر حكومتی نیاز به حاكم و رهبری شایسته دارد.
حكمت الهی, تعیین پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله وسلّم ـ و امامان معصوم را از سوی خداوند به عنوان رهبر برای تبیین, تأمین و تضمین قوانین الهی, ایجاب نموده است.
در عصر طولانی غیبت و عدم دسترسی به معصوم نیز تعیین نزدیك ترین افراد به معصوم (در دو خصیصه مهم علم و عمل ) به عنوان نایب و جانشین آنان, بر اساس حكمت الهی ضروری می باشد.
فقیهان شایسته وارسته, نزدیك ترین افراد به معصوم می باشند.
رهبری فقیهان جامع شرایط به مقتضای حكمت الهی در عصر غیبت ثابت است.
در توضیح دلیل فوق اشاره به این نكته ضرورت دارد كه آن چه در مورد حكمت الهی مطرح است, تحصیل و تأنین غرض به بهترین شكل ممكن است. اگر برای انتظام امور دینی و دنیایی مردم و به تعبیر دیگر, اقامه دین و قانون الهی راه های متعددی وجود داشته باشد, (نظیر نصب فقیه از سوی معصوم, انتخاب فقیه از سوی مردم و یا انتخاب مؤمن عادل كاردان از سوی مردم با نظارت فقیهان) حكمت الهی ایجاب می كند كه مطمئن ترین و مؤثر ترین راه وصول به آن در اختیار بندگان قرار گیرد. بی شك همراهی دو امتیاز بسیار مهم «عصمت» و «نصب» در رهبری پیامبر و امام, به جهت نقش آفرینی ویژه این امتیازها در تأمین غرض و تضمین اجرای قوانین الهی در میان مردم بوده است. در مورد رهبری پیامبر و امام معصوم این امكان نیز وجود داشت كه خداوند, با معرفی آنان به عنوان معصومان كه شایسته رهبری اند, گزینش آنان به عنوان رهبر را در اختیار مردم قرار دهد (نفی امتیاز نصب در رهبر) یا حتی مردم با وجود معصوم, اقدام به گزینش رهبر غیر معصومی نمایند كه تحت نظارت پیامبر یا امام معصوم اعمال رهبری نمایند (نفی هر دو امتیاز عصمت و نصب در رهبری با وجود پیامبر یا امام). اما سؤال اساسی این است كه آیا این راه ها به یك میزان توان تأمین غرض شارع مقدس را دارند؟ ضرورت دخالت «عصمت و نصب» در رهبری پیامبر و امام, دلیل روشنی است بر این كه راه های چند گانه موجود برای رهبری حكومت اسلامی از توان و ضمانت اجرای یكسانی برخوردار نیستند. خداوند طریق نصب را برگزیده است كه برتر از سایر راه ها است. عقل نیز در میان راه های بدیل, راه مطمئن تر را انتخاب نموده به آن حكم می نماید.
در مورد رهبری فقیه از آن جا كه شرط «عصمت» غیر مقدور است, شرط «عدالت» از باب بدل اضطراری جای گزین آن می گردد؛ به تعبیر دیگر, «عصمت والی, شرط در حال امكان و اختیار است و عدالت, شرط در حال اضطرار.»بدین ترتیب, از میان دو شرط عصمت و نصب در والی, شرط اول به ناچار در عصر غیبت منتفی است, اما شرط دوم كه تعیین و نصب والی و زمامدار به اقتضای حكمت الهی می باشد. به قوت خود باقی است. عقل حكم می كند كه هم تنظیم قانون و هم تعیین مجری آن به دست كسی باشد كه حاكمیت تشریعی مختص ذات اوست. نكته مهم دیگر این است كه نیابت فقیه از امام معصوم ایجاب می كند در مقام زعامت سیاسی نیز نوع حكومت و رهبری فقیه با نوع رهبری امام معصوم از سنخ واحد یعنی انتصابی باشد. از سوی دیگر تفكیك میان مناصب سه گانه فقیه وجهی ندارد.
با این دلیل عقلی می توان امور زیر را ثابت نمود:
ضرورت حكومت اسلامی؛
ولایت و رهبری پیامبر, امام و فقیه جامع شرایط؛
تعیین و نصب ولایت از سوی خداوند؛
برابری قلمرو اختیارات نایب (فقیه جامع شرایط) با منوب عنه (امام و پیامبر) جز در موارد استثنا شده.
بیان دوم:
این دلیل مبتنی بر مقدمات زیر است:
1. هر جامعه ای برای انتظام امور خویش نیازمند حكومت است.
2. حاكم هر جامعه باید مصالح و منافع مردم را در نظر گرفته و مطابق آن عمل نماید.
3. انسان معصوم به سبب حد اعلای شایستگی علمی, تقوایی و كارآمدی, توانایی استیفای مصالح و منافع جامعه را به طور كامل دارا می باشد.
4. در عصر غیبت كه استیفای مصالح جامعه در حد مطلوب میسر نیست, به حكم عقل باید به نزدیك ترین مرتبه به حد مطلوب را تأمین نمود.
5. نزدیك ترین مرتبه به امام معصوم در سه امر علم به اسلام (فقاهت), شایستگی های اخلاقی (تقوا و عدالت) و كارآیی در مسائل سیاسی و اجتماعی (كفایت) تنها بر فقیه جامع شرایط قابل انطباق می باشد.
نتیجه: پس از امام معصوم, فقیه جامع شرایط, رهبری و ولایت بر مردم را بر عهده دارد.
بر اساس دلیل عقلی فوق, ولایت فقیه معنایی ندارد جز رجوع به اسلام شناس عادلی كه از دیگران به امام معصوم نزدیك تر است. تكیه استدلال فوق بر لزوم گزینش اصلح می باشد. اصلح بودن گرچه مراتبی دارد كه فرد اعلای آن در عصمت و علم لدنی مصداق پیدا می كند, اما ملاك هر امری در مراتب پایین تر آن نیز هم چنان باقی است و از باب قاعده «مالایدرك كله لا یترك كله» و «المیسور لا یترك بالمعسور» گزینش اصلح همان گزینش فقیه جامع شرایط است.
این دلیل عقلی, «ولایت فقیه» را ثابت می كند, اما توان اثبات «نصب ولایت» را ندارد, زیرا استیفای منافع جامعه با انتخاب فقیه جامع شرایط از سوی مردم نیز امكان پذیر می باشد. بنابر این, هر دو طریق انتساب و انتخاب از نظر عقل وافی به مقصود می باشد.
بیان سوم:
مقدمات این دلیل به صورت زیرا ارائه شده است:
1. انسان ها یك سلسله نیازهای اجتماعی دارند كه تصدی آن ها وظیفه سیاستمداران جامعه می باشد.
2. اسلام به شدت به امور سیاسی و اجتماعی اهتمام ورزیده, احكام فراوانی در این زمینه تشریع نموده و اجرای آن را به سیاستمدار مسلمانان تفویض كرده است.
3. سیاستمدار مسلمانان پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله وسلّم ـ و جانشینان آن حضرت(امامان معصوم) بوده اند.
4. امامان معصوم كه شیعیان خویش را از رجوع به طاغوت ها و قضات جور نهی نموده اند, بی تردید فرد یا افردی را به عنوان مرجع در امور سیاسی و اجتماعی كه در همه زمان ها و مكان ها مورد ابتلای مردم است نصب و تعیین نموده اند.
5. نصب مرجع در امور سیاسی و اجتماع, متعین در فقیه جامع شرایط است, زیرا هیچ كس قائل به نصب غیر فقیهنشده است؛ به تعبیر دیگر, امر, دایر بین عدم نصب و نصب فقیه عادل است و چون بطلان فرض عدم نصب روشن است, نصب فقیه قطعی خواهد بود.
دلیل فوق اصل ولایت فقیهان را ثابت می كند, اما از اثبات «ولایت انتصابی» عاجز است.
در مقدمه پنجم به این صورت می توان مناقشه نمود كه با امكان معرفی فقیهان واجد شرایط از سوی امام به مردم و انتخاب آنان توسط مردم نیز غرض حاصل می شود. بنابر این, ضرورت عقلی بر «نصب» وجود ندارد.
بیان چهارم:
خلاصه این دلیل چنین است:
مقدمه اول: اسلام تنها به احكام عبادی نپرداخته است, بلكه در زمینه مسائل اقتصادی, مالیاتی, جزایی, حقوقی, دفاعی, معاهدات بین المللی و ... نیز مقرراتی دارد.
مقدمه دوم: احكام اسلام نسخ نشده و تا قیامت باقی است.
مقدمه سوم: اجرای احكام اسلام جز از طریق تشكیل حكومت ممكن نیست, زیرا حفظ نظام جامعه اسلامی از واجبات مؤكد و اختلال امور مسلمانان از امور ناپسند می باشد. حفظ نظام, جلوگیری از اختلال و هرج و مرج و حفاظت از مرزهای كشور اسلامی در مقابل متجاوزان كه عقلاً و شرعاً واجب است, جز با والی و حكومت میسر نیست.
مقدمه چهارم: بر اساس اعتقاد به حق شیعه, امامان معصوم پس از پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله وسلّم ـ والیان امر بوده و همان ولایت عامه و خلافت كلی الهی را دارا بوده اند.
مقدمه پنجم: دلیل لزوم حكومت و ولایت در زمان غیبت همان دلیل لزوم ولایت امامان معصوم است.
مقدمه ششم: عقل و نقل متفقند كه والی باید عالم به قوانین, عادل در اجرای احكام و با كفایت در اداره جامعه باشد.
نتیجه: امر ولایت به ولایت فقیه عادل باز می گردد و اوست كه برای ولایت بر مسلمانان صلاحیت دارد. اقدام به تشكیل حكومت و تأسیس بنیان دولت اسلامی به نحو وجوب كفایی بر همه فقهای عادل واجب است.
همه مقدمات شش گانه از واضحات بوده, جای هیچ تردیدی در آن ها وجود ندارد.
نتایج روشنی كه از این برهان گرفته می شود عبارتند از:
1. ضرورت حكومت اسلامی در زمان غیبت؛
2. ثبوت اصل ولایت فقها؛
3. ثبوت اطلاق ولایت فقها؛
اما این دلیل نیز انتصابی بودن ولایت را اثبات نمی نماید, چرا كه از نظر عقل راه انتخاب بسته نیست.
این دلیل را كه مبتنی بر ولایت در امور حسبیه است می توان به صورت زیر تقریر نمود:
مقدمه اول: احكام شرعی و مصالح عمومی, جز در سایه حكومت عدل اسلامی تحقق نخواهد یافت.
مقدمهدوم: حكومت از مصادیق امور حسبیه بلكه از مهم ترین مصادیق آن می باشد.
مقدمه سوم: شارع مقدس هیچ گاه با فرض امكان اداره توسط مؤمنان و صالحان, راضی به اهمال و رها نمودن اداره امور مسلمانان به دست كافران یا فاسقان و نا اهلان نمی باشد.
. دلیل هنگامی عقلی است كه همه مقدمات یا حد اقل كبرای ان عقلی باشد. در صورت اول دلیل را «عقلی محض» یا «مستقل» و در صورت دوم كه مركب از نقل و عقل است «غیر مستقل» می نامند.
مثال دلیل عقلی محض:
الف) عالم متغیر است.
ب) هر متغیری حادث است.
نتیجه: عالم حادث است.
مثال دلیل عقلی غیر محض:
الف) خداوند به اطاعت از پیامبر فرمان داده است.
ب) اطاعت از فرمان خداوند واجب است.
نتیجه:اطاعت از پیامبر واجب است.
«دلیل عقلی محض چون مقدماتش به وسیله عقل تأمین می گردد همان برهان معهود است. مقدمات برهان به دلیل عقلی بودن آن, دارای چهار خصوصیات می باشند كه عباتند از: كلیت, ذاتیت, دوام و ضرورت. نتیجه متفرع بر برهان نیز به دلیل ویژگی مقدمات آن, كلی, ذاتی, ضروری و دایمی است. از این بیان دانسته می شود كه دلایل عقلی محض و براهینی كه در باب نوبت و یا امامت اقامه می شود, هیچ یك ناظر به نبوت و یا امامت فردی خاص نبوده و فقط عهده دار اثبات نبوت و امامت عامه می باشند. در باب ولایت فقیه نیز هرگاه برهانی بر ضرورت آن در عصر غیبت اقامه شود, نظریه ولایت شخصی خاص نداشته و تنها اصل ولایت را اثبات می نماید» (عبدالله جوادی آملی, ولایت فقیه, ص 125).
. عبدالله جوادی آملی, ولایت فقیه, ولایت فقاهت و عدالت, ص 159.
. گفته شده است: «تمسك به مقتضای حكمت یا قاعده لطف برای اثبات ولایت انتصابی فقیه بر مردم در صورتی تمام است كه غرض شارع حكیم جز از این طریق حاصل نشود. این غرض یعنی انتظام دنیای مردم بر اساس دین یا به بیان دیگر اقامه حكومت دینی, به طرق دیگر نیز متصور است؛ به عنوان مثال ولایت انتخابی مقیده فقیه, وكالت فقیه از سوی مردم, نظارت فقیه و انتخاب مؤمن كاردان از سوی مردم و ... مهم این است كه دین اقامه شود و دنیای مردم با توجه به ضوابط دینی به احسن وجه اداره شود. اگر ولایت انتصابی فقیه تنها طریق حكومت اسلامی نیست و اداره دینی جامعه از طریق دیگر نیز میسر است بر شارع حكیم از باب لطف یا به مقتضای حكمت, نصب فقیهان به ولایت بر مردم واجب نیست. (محسن كدیور, حكومت ولایی, ص 374).
اگر این سخن تام باشد, همین اشكال عیناً بر حكومت دینی امامان و ولایت انتصابی آنان نیز وارد می شود؛ زیرا وقتی معتقد باشیم؛ «مهم آن است كه دین اقامه شود و دنیای مردم با توجه به ضوابط دینی به احسن وجه اداره شود» دیگر چه ضرورتی بر نصب امام وجود دارد؟
آیا در زمان حضور امام معصوم نیز راه دیگری برای اقامه دین نظیر انتخاب امام معصوم به حكومت از سوی مردم وجود ندارد؟
آیا تحصیل غرض از این طریق كه مردم موظف به «انتخاب» امام معصوم باشند نیز امكان پذیر نیست؟
آیا اهل سنت در زمینه اعتقاد به خلافت انتخابی سخنی غیر از این دارند؟
ایا این امر به تجدید نظر در اعتقادات اساسی شیعه نمی انجامد؟
«دلیل عقلی تخصیص بردار نیست و به اجازه قائلان خود پیش نمی رود, بلكه در صورت صحت باید تمام ملازمات عقلی آن را نیز پذیرفت.» (ر.ك: همان, ص 365).
مسئله این نیست كه «ولایت انتصابی فقیه تنها طریق حكومت اسلامی نیست و اداره جامعه از طرق دیگر نیز میسر است» و مسئله اصلی در این نیست كه «حكومت می تواند از مشاوره فقیهان بهره مند شود یا اصولاً تحت نظارت فقها باشد.» آری, حكومت می تواند این گونه باشد و منعی هم وجود ندارد كه چنین حكومتی , حكومت دینی نامیده شود, اما سؤال اساسی این است كه در دووان امر بین ولایت, وكالت, نظارت و مشورت, تضمین دینی بودن حكومت در كدام یك بیشتر و كدام حكومت از پشتوانه محكم تری برخوردار است؟
اگر «با نظارت فقها بر جامع غرض اقامه حكومت دینی تحصیل می شود و نیازی به اجرای بالمباشره از سوی فقها نیست» (همان, ص 388) همین امر در مورد پیامبر ـ صلّی الله علیه و اله و سلّم ـ و امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ نیز باید صادق باشد و عصمت و علم غیب از این جهت نقشی ندارند. هم چنین اگر «حكومت اسلامی اعم از ولایت انتصابی فقیه است» این سخن باید در مورد حكومت اسلامی پیامبر و امام معصوم نیز صادق باشد, و چون هیچ اندیشور شیعی ملتزم به چنین لوازم نمی باشد, موارد یاد شده خود دلیل بر این حقیقتند كه تنها فرض حكومت اسلامی (به معنای واقعی) فرض «ولایت» است و گرنه خداوند در زمینه زعامت سیاسی پیامبران و امامان معصوم (نه زعامت دینی) راه های وكالت و یا نظارت پیش پای آن ها قرار می داد و آنان را از قید «نصب» رها می ساخت.
. ر.ك: محمد تقی مصباح, «حكومت و مشروعیت», فصلنامه كتاب نقد, شماره 7, ص 66.
. تقریر سوم, دلیل عقلی غیر مستقل است كه از سوی آیه الله بروجردی اقامه شده است.
. این دلیل مستفاد از عبارات امام خمینی است. . ر.ك: امام خمینی, كتاب البیع, ج2, ص 460.
. همان, ص 461.
.
. «فما هو دلیل الامامه بعینه دلیل علی لزوم الحكومه بعد غیبه ولی الامر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ» (همان, ص 461 و ر.ك: 464).
. همان, ص 464 ـ 465. خطبه 131 نهج البلاغه نیز از جمله دلایل نقلی است.
. بر این نتیجه مناقشه زیر وارد شده است: «این كه قلمرو حكومت در حوزه امور عمومی باید مطلقه باشد یا مقید به احكام اولی و ثانوی شرعی و قانون مرضی خدا و مردم, این دلیل و ادله مشابه آن از اثبات این گونه مطالب ناتوانند.»
(محسن كدیور, حكومت ولایی, ص 385). این بیان نشان می دهد كه نویسنده مفهوم مطلقه را به درستی تصور ننموده است. مطلقه بودن قلمرو حكومت, به مفهوم خروج از احكام اولی و ثانوی نیست. مطلق بودن ولایت در نظر قائلان آن از جمله امام خمینی, منوط به ملاحظاتی است كه لازم است برای پرهیز از هرگوه پیش داوری و برداشت ناصواب, نسبت به آن ها توجه دقیق صورت گیرد. ما در بخش سوم به تفصیل در این زمینه سخن خواهیم گفت و در این جا به ذكر این نكته اكتفا می كنیم كه: فقیهی كه دارای ولایت مطلقه است لازم است در چارچوب مصالح اسلامی و جامعه مسلمین اقدام نماید. تقدیم اهم بر مهم یا دفع افسد به فاسد و نیز كلیه تصمیماتی كه فقیه عادل در زمینه رعایت مصلحت جامعه اسلامی می گیرد, در صورتی كه خارج از احكام اولیه باشد منحصراً جزء احكام ثانویه بوده و فرض صورت سوم برای آن باطل است. اینك معلوم می گردد تمامی مناقشاتی كه نسبت به اطلاق قلمرو ولایت از سوی نویسنده «حكومت ولایی» صورت گرفته است مبنای فقهی نداشته, بلكه درمبادی تصوری آن خلط واضحی پیش آمده است.
مقدمه چهارم: قدر متیقن از كسانی كه در امر حسبی حكومت, ولایت دارند, فقها می باشند, زیرا اولاً: اصل, عدم ولایت فردی بر فرد دیگر است مگر آن كه دلیل قطعی وجود داشته باشد. ثانیاً: درمورد فقیهان, احتمال اشتراط تخصص فقاهت در رهبری امت به جهت تحقق نظام اسلامی ـ كه تجسم آن در فقه است ـ كاملاً متحمل و احتمال اشتراط عدم تخصص در فقه برای رهبر یقیناً منتفی است. از سوی دیگر, تخصص های دیگر غیر از فقاهت, آن گونه كه فقاهت در تحقق اسلامی بودن نظام نقش دارد, نقشی ندارند؛ به تعبیر دیگر, گرچه یك نظام سیاسی به همه تخصص ها نیازمند است اما از آن جا كه میزان نیازمندی ها نسبت به تخصص های گوناگون متفاوت است, در نظام سیاسی اسلام برای تضمین اسلامی بودن آن, نقش فقاهت نقشی ممتاز و برتر از دیگر تخصص ها است. به همین جهت, شرط فقاهت و عدالت, قدر متیقنی است كه باید در پذیرش ولایت غیر خدا و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و امام معصوم ـ علیه السلام ـ بر اساس امور حسبیه بدان اكتفا نمود.
این دلیل فقط اصل ولایت را اثبات می كند. در مورد قلمرو ولایت به وسیله این دلیل نمی توان به «ولایت مطلقه» قائل شد, زیرا از آن جا كه دلیل امور حسبیه از دلایل اصطلاحاً «لبی» است ناگزیریم درموارد شك به قدر متیقن اكتفا نماییم.
در زمینه «انتصابی بودن ولایت» نیز این دلیل عاجز از اثبات آن خواهد بود.
از بررسی مجموع دلایل عقلی نتایج زیر به دست می آید:
اقامه برهان بر اثبات «ولایت فقیه» از طرق متعدد امكان پذیر است.
از میان دلایل عقلی مستقل, برهان مبتنی بر قاعده لطف یا مقتضای حكمت توان اثبات امور زیر را دارد:
الف) اصل ولایت فقیه؛ ب) اطلاق قلمرو ولایت؛ ج) نصب ولایت.
دلایل عقلی غیر مستقل, اصل ولایت فقیه و اطلاق آن را به روشنی اثبات می نماید.
هیچ یك از دلایل عقلی غیر .مستقل بر «نصب ولایت» دلالت ندارد.
حد اقل ویژگی های حاكم اسلامی عبارتند از : فقاهت, عدالت و كفایت (كارآمدی).